Sunday, July 5, 2009
لاين منو پس بدين

مسعود خان بهنود پيش از انتخابات پرفروغ اخير در مقاله‏اي به ملت در صحنه‏ي تهران هشدار داده بود كه اگر مي‏خواهيد گذراندن تعطيلات آخر هفته در اوشان فشم را از دست ندهيد در انتخابات شركت كنيد ولي به مخالفان رييس جمهور رجايي‏وارمندناك راي بدهيد. بر همين اساس وقتي عيال تحت فشار بارانك و بامدادك پيشنهاد كرد كه براي هواخوري سري به اوشان فشم بزنيم از سر كنجكاوي پذيرفتم كنجكاوي اين كه ببينم در دوران دوم رياست جمهوري رييس جمهور رجايي‏وارمندناك اوشان فشم كن فيكون شده است يا همچنان برقرار است. بند و بساط طبيعت‏گردي را درون صندوق عقب چپاندم و داشتم در را مي‏بستم كه بامدادك خنده‏كنان نوشته‏اي روي شيشه عقب ماشين را نشانم داد .شير پاك خورده‏اي روي شيشه‏ي خاكي ماشين نوشته بود شايد اين جمعه بشويد.ياد يكي از آخرين پيامك‏هاي پيش از انتخابات افتادم كه در باره‏ي رييس جمهور رجايي‏وارمندناك بود." شايد اين جمعه برود".خلاصه با سلام و صلوات و گذر از گردنه‏هاي پرفراز و نشيب رسيديم به مقصد . از آفتاب سوختگي و دردسر راضي كردن بامدادك و بارانك به بازگشت به تهران در نزديك‏هاي غروب كه بگذريم طبيعت‏گردي بدي نبود.كنجكاوي من هم برطرف شد.پيش‏بيني مسعود خان بهنود نادرست نادرست بود. اوشان فشم سرجايش كه بود هيچ ياد آور شيخ اصلاحات هم بود.گروهي از دختران و پسران جوان نزديكي ما با ضبط كت و كلفتي كه باندهاي كت و كلفتي هم داشت آلبوم كامل ساسي مانكن را مرور كردند و چنان هم مي‏رقصيدند كه هم جاي شيخ اصلاحات خالي بود هم جاي گشت‏هاي ارشاد رييس جمهور رجايي‏وارمندناك.برگشتني هم چنان راه‏بنداني شده بود كه بيا و ببين.راه به راه هم جواناني را مي‏ديديم كه سرهاي‏شان را از ماشين‏هاي گير كرده در راه‏بندان بيرون مي‏آوردند و داد مي‏زدند "لاين منو پس بدين"

Sunday, June 21, 2009
خودكامه‏ي خجالتي

در تهران در عمل حكومت نظامي برقرار كرده‏اند اما خجالت مي‏كشند به طور رسمي اعلام كنند.ديروز درخيابان‏هاي اصلي با كاميون‏هاي نظامي نيرو پياده مي‏كردند ولي همچنان خجالت مي‏كشند.نمي‏دانم شايد اين خجالتي بودن در مذهب‏شان ريشه داشته باشد مثل هنگامي كه با زنان حرف مي‏زنند به جاي آن كه به صورت طرف نگاه كنند به شكم طرف نگاه مي‏كنند.حتي برادران بسيجي همچنان خجالت‏كشان مردم را كتك مي‏زنند.ديروز بسيجي چهارده پانزده ساله‏اي زن ميان‏سالي را روي زمين مي‏كشيد.خواهر عيال رفته بود جلوي‏اش و داد مي‏زد تو مگر خواهر و مادر نداري.بسيجي بيچاره به شدت دچار خجالت شد و طعمه‏اش را رها كرد و با چماق افتاد به دنبال يكي ديگر از دشمنان ولايت فقيه.هر چه اين طرفي‏ها خجالتي هستند آن طرفي‏ها شرم را خورده اند و يك آب هم روي آن.مردم بسيجي ‏ها را كه مي گيرند و پس از آن كه لباس‏هاي مقدس‏شان را در مي‏آورند لخت مادرزاد در خيابان رها مي‏كند. انگار نبرد حق و باطل تبديل شده است به نبرد خجالت‏كش‏ها و خجالت‏نكش‏ها.
پيشنهاد من به آقا اين است كه همانند سلف ارتحال كرده‏اش جام زهر را بالا بكشد و حكومت نظامي اعلام كند.گور باباي خجالت و مشروعيت نظام.خدا بزرگ است.
Wednesday, June 17, 2009
پيشنهاد
به به !حضرات ياهو را هم مسدود كرده‏اند مصلحت اسلام و مسلمين چه كارها كه نمي‏كند.بن بستي را كه پيش آمده فقط امام زمان شايد بتواند برطرف كند كه شايد اين جمعه بيايد و شايد هم نيايد.جمعه‏ي بعد هم فايده ندارد.پيشنهاد من اين است كه نيروهاي القاعده رييس جمهور رجايي‏وارمندناك را شهيد كنند و بعد هم خياباني يا ميدان را به اسم شهيد احمدي‏نژاد بكنند و خلاص.به هرحال شربت شهادت خيلي بهتر از داروي نظافت است.
امروز تجمع مردم ميدان هفت تير است.خدا به خير كناد
Tuesday, June 16, 2009
ما گوسفند نيستيم

آن چه در راه پيمايي ديروزنمايان بود حضور كهن‏سالان و ميان سالاني بود كه مشخص بود تجربه‏ي سازماندهي راه‏پيمايي در سال‏هاي انقلاب را پشت سر دارند.ديروز هم حسابي سرگرم سازماندهي بودند.اما از همه جالب‏تر پيرمردي بود كه رفته بود روي بلندي و كاغذ بلندي را جلوي خودش گرفت كه روي آن به خط خوش نوشته بود"من گوسفند نيستم".جوان هايي كه از كنارش مي‏گذشتند سربه سرش مي‏گذاشتند و مي‏گفتند پدرجان كاغذرا كنار بزن ببينيم راست مي‏گي!!
چاره‏اي نداشت جز آن كه لبخند بزند.جوان‏هايي اكنون در خيابان‏هاهستند مثل سال ‏هاي انقلاب جدي و خشك نيستند.دست مي‏زند،شوخي مي‏كنند و جوك مي‏گويند.هواي تهران اين روزها نفس كشيدن دارد
Tuesday, June 2, 2009
يادداشت محمد يعقوبي خطاب به عبدالكريم سروش
خوبي ايام انتخابات اين است كه حضرات با هم بگو و مگو مي كنند و بحثي به راه مي‏افتد از جمله بحث سروش و دولت‏آبادي.گروهي هم در جانب‏داري از يك سوي بحث پا به ميدان مي‏گذارند مانند محمد يعقوبي نمايش‏نامه نويس و كارگردان هم‏ولايتي ما كه به دفاع از دولت‏آبادي برخاسته است و پوست سروش را كنده است .يادداشتش را بخوانيد

من خشمگینم

این یادداشت را صبح روز پنج‌م خرداد نوشتم و واکنشی است به ماجرای سروش و دولت‌آبادی. شاید به‌تر باشد اول حرف‌های دولت‌آبادی و سروش را به ترتیب با کلیک روی دو عبارت زیر بخوانید

انتقاد شدیداللحن دولت آبادی از سروش

30 سال در غار خفته ای و ناگهان بی خواب شده ای!

یادداشت‌م را در آغاز دادم به روزنامه‌ی اعتماد که گفتند صلاح نیست چاپ کنند و با همین استدلال روزنامه‌ی صدای عدالت هم حاضر نشد چاپ کند. دست‌اندرکاران روزنامه‌ی حیات نو قاطعانه گفتند چاپش می‌کنند. پنج‌شنبه چون تعطیل بود قرار شد شنبه در صفحه‌ی آخر آن روزنامه چاپ کنند. از من خواستند اگر به روزنامه‌های دیگر هم داده‌ام به آنان بگویم چاپ‌ش نکنند. من پس از نه شنیدن از روزنامه‌‌های اعتماد و صدای عدالت به روزنامه‌ی کلمه‌ی سبز که از من مدتی بود مطلب می‌خواست زنگ زده بودم و گفته بودم اگر می‌خواهند برای‌شان بنویسم اول باید این یادداشت را چاپ کنند. چهارشنبه به خاطر حیات نو به دست اندرکاران روزنامه‌ی کلمه‌ی سبز زنگ زدم و گفتم از چاپ این یادداشت خودداری کنند و نشستم یادداشتی درباره‌ی ممیزی برای‌شان نوشتم که جبران کرده باشم. صبح روز شنبه 9 خرداد که قرار بود این یادداشت در حیات نو چاپ شود از آن روزنامه زنگ زدند و گفتند در جلسه‌ی شب قبل‌ش به این نتیجه رسیدند صلاح نیست چاپ شود. کارد به من می‌زدید خون نمی‌آمد. باورم نمی‌شد روزنامه‌های اصلاح طلب فحش‌های سروش به دولت‌آبادی را چاپ کرده‌اند حالا می‌گویند صلاح نیست به این ماجرا دامن زده شود. درود بر خانم ندا آل طیب که این روزها خیلی پی‌گیر چاپ این یادداشت شد و سرانجام به یاری و پی‌گیری او این یادداشت در خبرگزاری ایلنا چاپ شد. و درود بر علی‌رضا سعیدی. او تنها کسی بود که ده دقیقه پس از شنیدن ماجرا همان صبح شنبه 9 خردادماه این یاداشت را در ایلنا منتشر کرد.

من خشمگینم

من خشمگینم پس می‌نویسم. خشمگینم از آزرده شدن خاطر عزیزی که با نوشته‌هایش زندگی کرده‌ام. پس به پاس خلوت‌های خوشی که با نوشته‌های ماندگار او داشتم با خود گفتم چه باک اگر این یادداشت حرف‌های آدم جویای نامی دانسته شود که فرصت را برای جلوه‌گری غنیمت شمرده است. چه باک اگر هر برچسب ناشایستی به نگارنده‌ی این متن نسبت داده شود چون کسی را خطاب کرده است که هواداران سینه‌چاکی دارد. من خشمگینم پس می‌نویسم. و پنهان نمی‌کنم که حالا خوشم که سکوت نکردم که نوشتم تا ادای دینی کنم به مردی که تاکنون حتی یک کلمه با او رودررو سخن نگفته‌ام اما او با نوشته‌های خود بارها با من با بسیار کسان سخن گفته است، و تا روزی که زبان پارسی پابرجاست او با نوشته‌های فروتن خود با مردمان این دیار سخن خواهد گفت، نویسنده‌ی جای خالی سلوچ، کلیدر و...

این نوشته حاصل آزردگی و خشم است و خشمگین آزرده‌ای چون من را راهی جز نوشتن نیست. می‌نویسم تا خود را آرام کنم و هر کسی را که مانند من از خواندن حرف‌های حجت‌الاسلام عبدالکریم سروش خطاب به محمود دولت‌آبادی آزرده شده است. روان‌شناسی می‌گوید اگر خشم‌گینی خشم خود را پنهان نکن و من خشمگینم. خشمگین از این که زمانه‌ی نادخ را ببین! کسی کاکارستمانه در پاسخ به حرف‌های محمود دولت آبادی درباره‌ی انقلاب فرهنگی و به بهانه‌ی غلط گرفتن از او که " شورا" نبود و "ستاد" بود و از این قبیل سفسطه‌‌‌ها اصل بحث را لوث می‌کند، به هویت، اصالت و نام‌داری محمود دولت‌آبادی می‌تازد، خود را به نادانی می‌زند و شعر بزرگان ادب پارسی را بی‌ادبانه در سخن خود به کار می‌گیرد و از شعر خنجری می‌سازد برای شکافتن پهلوی پهلوانی همان‌گونه که کاکا رستم پهلوی داش آکل را شکافت. و حالا شاید باید او را گفت کاکا رستم کیست که شاید نداند همچنان که انگار نمی‌دانست محمود دولت‌آبادی کیست. پس بداند که کاکا رستم یکی از آدم‌های پلشت داستانی است از صادق هدایت. و اما شاید حجت‌الاسلام ما نداند که صادق هدایت کیست. پس به پاس سخن به یادماندنی مولایش که فرمود هر کس نکته‌ای به او بیاموزد او را بنده‌ی خود کرده است من نکته‌ی دومی به کاکا رستم این روزها بیاموزم. پس بداند که صادق هدایت نویسنده‌ی پارسی زبان بزرگی است و تا زبان پارسی پابرجاست صادق هدایت پابرجا خواهد بود همچنان که محمود دولت‌آبادی با نوشته‌هایش. او با جمله‌‌ی "دولت آبادی کیست" نشان داد هنوز همان آدم بالیده در دهه‌ی تاریک 60 است، نشان داد هنوز همان‌‌گونه می‌اندیشد (می‌اندیشد؟) که که در آن دهه‌ی تاریک در ستاد انقلاب فرهنگی می‌اندیشید (می‌اندیشید؟). او نشان داد هنوز هم شان بزرگان را انکار می‌کند پس چرا مدارا با او که باید او را گفت، خشمگینانه هم باید گفت شان محمود دولت آبادی انکارناشدنی ست چونان که شان مولوی روزی‌رسان کاکا رستم امروز ما. و کیست که نداند اگر کاکا رستم امروز ما نام‌دار است از سایه‌ی وجود ادیبی است که روزی کاکا رستمی در دوران خودش پهلویش را می‌شکافت؟ و کیست که نداند نام‌داری مولوی از آفرینش‌گری اوست؟ اما چرا دیگر چندان نامی از کاکا رستم دانای روزگار مولانا نیست؟ زیرا که او کاکا رستمی فقط دانا بود همچنان که نام‌داری کاکا رستم این روزهای ما نیز وابسته به دانسته‌های او ست. شگفتا که اگر دانسته‌ها مایه‌ی فخر است کتاب‌خانه‌های بزرگ جهان حتی کتاب‌خانه‌ی ملی بی‌نوای ما بیش‌تر افتخارآمیز است تا او. پس بداند که مولانا از این رو مایه‌ی فخر زبان پارسی است که می‌آفرید همچنان که محمود دولت آبادی آفرید و می‌آفریند. و تا زبان پارسی پابرجا ست او نیز خواهد بود اما بدان ای تو! نمی‌توان گفت تا زبان پارسی پابرجاست تو نیز خواهی بود. تو خود می‌دانی که تو هستی تا زمانی که...

7-3-88

محمد یعقوبی

Sunday, May 3, 2009
قهركردن خوبه يا بد؟
جناب مهندس موسوي كه چندي است از غار اصحاب كهف بيرون زده است چندي پيش در تالار اجتماعات وزارت كشور(ياد آن نگار به مكتب نرفته و خط ننوشته به خير كه يكهو وزير كشور شد)نمايندگان تمامي احزاب ريز و درشت كشور را فراخواند تا پيش از سخن‏راني جناب ايشان هر چه دل تنگ‏شان مي‏خواهد درخواست كنند.چه فرصتي از اين بهتر،جماعت حزبي هم بي‏درنگ كفش و كلاه كردند و خودشان را رساندند به پاي وعظ حضرت موسوي.ازجمله برادر عزيزمان سحابي از جماعت ملي مذهبي كه بسياري از حضرات اصلاح طلب و ناطلب همان گونه كه در باره‏ي مهدي بازرگان مي‏گفتند در دين‏داري‏شان شكي ندارند ولي بر اين باورند كه در عرصه‏ي سياست بهتر است به سازي كه حضرات مي‏نوازند برقصند و خودشان به فكر نواختن در مطرب‏كده سياست اين مملكت نباشند كه خداي نخواسته جيز مي‏شوند.پيش از آن كه سخن‏راني درفشان جناب موسوي آغاز شود نمايندگان احزاب يكي يكي سخنان خود را گفتند اما نوبت به سحابي بي‏نوا كه رسيد مجري جلسه ندا در داد كه جناب ايشان نبايد سخني براند.از بيرون تالار زنگ زده بودند به جناب مهندس موسوي كه به صلاح ايشان است كه خودش را به ملي مذهبي‏ها نچسباند وگرنه بايد دوباره برگردد به درون غار اصحاب كهف و عهد دقيانوس.جناب سحابي نيز يك بار هم كه در عمرش شده خشمگين مي‏شود و سخن‏راني گهربار مهندس موسوي را نشنيده از سر قهر جلسه را ترك مي‏كند.جالب اين جا است كه چند ساعت بعد كه با جناب مهندس سحابي مصاحبه مي‏كنند دوباره ملت در صحنه به ويژه آن‏هايي را كه قهر كرده‏اند و به تكليف ميهني ديني شان عمل نمي‏كنند دعوت كرده است تا از خر شيطان پياده شوند و بيايند در انتخابات شركت كنند تا مبادا رييس جمهور رجايي‏وار مندناك كه در روستاها چك مسافرتي روي روستايان مي‏ريزد دوباره بر مسند رياست جمهور تكيه بزند.يكي نيست بگويد مرد حسابي تو سر پيري هم از دست حماقت‏ها و شل و ولي حضرات عصباني مي‏شوي چطور انتظار داري كه ملت عصباني نشوند و قهر نكنند.اگر قهر بد است چرا خودت قهر مي‏كني گيرم كه بعد خشم‏ات فرومي‏نشيند و قهر كردن را فراموش مي‏كني. دست كم به ملت بگو با كدام شيره سركه‏ي خنكي خشم‏ات را فرونشانده‏اي بلكه براي آن‏ها هم افاقه كند.

پيامك روز:
شعار ملت در صحنه‏ي كرمان در ديدار با رييس جمهور رجايي‏وارمندناك:دلاور هسته‏اي يه دود بگير خسته‏اي
Saturday, April 11, 2009
تنور سوزان انتخابات
اين جور كه حضرات دارند تنور انتخابات را داغ مي كنند ملت در صحنه جزغاله نشود بايد خدا را سپاس گزار باشد اساسي.اين در حالي است كه رييس جمهور رجايي وار مندناك هنوز عزمش را جزم نكرده است كه پاي در ميدان انتخابات بگذارد.حيوونكي به گمانم بوهايي برده است. در شهر چو افتاده است كه تاريخ مصرفش تمام شده است.شايد هم تاب هماوردي با موسوي را نداشته باشد.به قول اصلاح طلبان ميرحسين.آدم اسم كوچك شيك داشته باشدبه درد همين روزها مي خورد.خاتمي بي نوا از اين موهبت خدادادي برخوردار نبود.تصورش را بكنيد صدايش مي زدند سيد محمد.يا سيد ممد.به هيچ وجه صورت خوشي نداشت.اما ميرحسين لابد اين جور نيست.ملت طناز از هم اكنون نامش را گذاشته اند احمدي نژاد تحت ويندوز.بعضي ها هم مي گويند موميايي 2.خدا از سر تقصيرات شان بگذرد.اما خدا وكيلي اين احمدي نژاد تحت ويندوز يا موميايي 2 يا همان ميرحسين خيلي هم فوت و فن دل بري را مي داند.آمده نيامده مي گويد گشت ارشاد را جمع مي كنم.عيال تا شنيد گفت من به اين راي مي دهم.عمه ي بچه ها در كمال بي نزاكتي گفت كونشو نداري يك.اگر هم بتواني درد ملت بيچاره كه گشت ارشاد نيست كونشو داري نرخ تورم را بيار پايين.پسرخاله ي گرام هم كه دستي در آفرينش هاي هنري دارد گفت به خاطر جمع كردن گشت ارشاد به موسوي راي مي دهد بعد هم در نهايت كلبي مسلكي گفت ببين مي توان عكس بيكيني پوش عيالش را در اينترنت پيدا كني. ترا به خدا تركيب را ببين بيكيني پوش.كجايي فرهنگستان كه ناموس واژگان به باد رفت.
تازه عبدالله نوري و حسن روحاني هم شايد به ميدان بيايند.اين ديگر با استخاره هم نه گمانم بتوان از دست گه گيجه رهايي يافت.خدا به خير كند آخر عاقبت مان را.
سعي داريم در سال اصلاح الگوي مصرف از ميزان كون گشادي بكاهيم تا اوسا كريم چه بخواهد.اين هم از پيامك هاي را يج اين روزها:
*هيچ گوزي در سال جديد وضو را باطل نمي كند(ستاد اصلاح الگوي مصرف آب)
*همه ي مناسبت هاي سال 88از همين الان تبريك و تسليت(ستاد اصلاح الگوي مصرف)
*محمود احمدي نژاد معروف به قدم خير تهديد كرد در صورتي كه ملت ايران در انتخابات به وي راي ندهندهمچنان به حضور خود در ورزشگاه ها و مسابقات ملي ادامه خواهد داد.
Sunday, March 29, 2009
بهارآمده از سيم خاردار گذشته

نوروز مبارك
Saturday, January 10, 2009
فوت ابوی و ضرب‌المثل شمالی
در ولایت ما، مثل خیلی جاهای دیگر ایران، رسم است که در عید اول بعد از فوت افراد، یکی از بزرگ‌ترهای فامیل پیش‌قدم می‌شود و با رفتن سراغ بازماندگان و هدیه دادن لباس ،صاحبان عزا را از عزا درمی‌آورند که به طور نمادین با در آوردن لباس سیاه به عزاداری خاتمه دهند و زندگی به روال عادی را از سر گیرند.
قبل از عید قربان منیژه خانم تلفن کرد گفت عمه خانوم می‌خواهم بیایم پیش‌تان و با اشاراتی فهماند که می‌خواهد ما را از عزا دربیاورد. من گفتم راستش حرفی ندارم اما با این که من از اخوی بزرگ‌ترم او "ماشالله مَرده" و دوست داره ما خدمت ایشون باشیم. منیژه خانوم گفت: ای بایا اخوی که ماشالله اهل کتاب و روشن‌فکرند ایشون دیگه چرا؟ گفتم از خدا پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه به قول اعظم خانوم مردای روشن‌فکر ایرانی وضع‌شون از میانگین مرد ایرانی خراب‌تره. گفت راستی یادم اومد اعظم خانم هم می‌گفت می‌خواد بیاد خدمت شما، اصلاً چطوره شما به اخوی بگید بیان منزل شما ما همگی می‌آییم اون جا. دیدم بنده خدا محبت داره و اصرار می‌کنه قبول کردم. زنگ زدم به زن‌داداش و اولش یک کم غیبت "ماشالله مَردم" های اخوی را کردم که بنده خدا دلش حال اومد. بعد هم گفتم عید قربان پاشید بیایید این جا که دلم برای بامدادک و بارانک یک ذره شده. زن‌داداش گفت آخه عید اوّله و مردم می‌خوان بیان این جا. گفتم به همه بگید ما نشستیم خونه‌ی عمه؛ ناسلامتی گیسم که کم سفید نیست، درسته اخوی تحویل نمی‌گیره. زن‌داداش کمی تعارف کرد و گفت شما دست تنهائید. من گفتم نه بابا دختر همسایه‌مون می‌آد کمک. گفت اون آزاده که شما می‌گید تا ظهر می‌خوابه هرروز؟ گفتم نه بابا حالا دیگه فرق کرده، داره فوق لیسانس اقتصاد می‌خونه بدش هم نمی‌آد با اخوی کمی کَل‌کَل کنه. خلاصه راضی شد و قرار شد بیان.
خیلی شلوغ شده بود عید قربان. خیلی ها با گل و شیرینی و بعضی هم لباس آمدند و نشستند و چای و میوه خوردند و رفتند. کاش یک زمان سرفرصت بنشینم و خاطرات روزهای فوت و خاک‌سپاری و مراسم هفت و چهلم ابوی را بنویسم. داستانی می‌شود خودش. تا به حال کسی ریز نشده در این قضایا که ما مردم چه می‌کنیم و چه نمی‌کنیم در این مواقع.
اول صبح زن‌داداش از اخوی قول گرفت که حالا که مردم می‌آیند برای سرسلامت‌گویی جلو خودش را بگیره و بحث سیاسی نکنه. منیژه خانم و اعظم خانم هم آمدند و محبت کردند و خیلی حرف زدیم. اعظم خانم از آزاده پرسید راستی آزاده خانوم فوق‌لیسانس چطوره؟ آزاده هم گفت نوبت چو به اولیا رسید آسمان تپید. استادای ما الان یک دسته دارند بازنشسته می‌شوند و یک دسته دیگر هم تو کار نامه نوشتن به رییس جمهورند که اقتصاد از دست رفت. اعظم خانوم گفت: خب بیش‌تر این‌ها عمله اکره‌ی کارگزاران بودند؛ معلومه حالا کجاشون می سوزه. بعد رو کرد سمت اخوی و گفت شما دیدید سر معرفی اون وزیر میلیاردر جیکِ هیچکدام از ستون‌های استوار شانزده سال اصلاح‌طلبی، به قول آقای قوچانی، درنیامد؟ اخوی که از صبح خودش را کنترل کرده بود، کمی جابه‌جا شد و یک نگاهی به زن‌داداش کرد که مثلاً ببین من تقصیر ندارم و از من سوال کردند. بعد گفت والا اعظم خانوم من از اقتصادخوانده‌های طرف‌دار نئولیبرالیسم، رانت‌خوارهای دوران شانزده‌ساله‌ی سازندگی و نوچه‌های مطبوعاتی آن‌ها هیچ توقعی ندارم. دلم می‌سوزه که توی همه‌ی بحث‌های سیاسی و اقتصادی حتا گلاب به روتان چپ‌های ما هم دیگر از بیخ و بن اصطلاح تعدیل اقتصادی را فراموش کرده‌اند. این مردک دوتا طرح داد درمورد بنزین و مالیات بر ارزش افزوده هیچ‌کدام از این علمای طرفدار زحمتکشان یک کلمه نگفت این حرف حسابیه هرچند این شارلاتان مرد این کار نیست. به قول شمالی‌ها "آدِم موسِشی زَخمَه کی‌یَه نِشان بَدیَه؟"
Monday, August 18, 2008
گفت و گو با اسلاوی ژیژک

مصاحبه گر: روزانا گرین استریت - مترجم: بامداد زندی
سلاوی ژیژک ۵۹ ساله درشهرلیوبلیانا واقع در کشور اسلوونی به دنیاآمده است واستاددانشگاه تحصیلات تکمیلی اروپا، مدیر بخش بین الملل موسسه ی علوم انسانی برکبک لندن و پژوهش گر ارشد موسسه ی جامعه شناسی دانشگاه لیوبلیانا است. ژیژک بیش از ٣۰ کتاب در باره ی موضوعات متنوعی چون هیچکاک، لنین و ۱۱سپتامبر نوشته است و مجری مجموعه تلویزیونی "راهنمای سینما برای گمراهان" بوده است.



پرسش:شادترین اوقات تان چه هنگام بوده است؟
پاسخ :اندک دفعاتی که چشم به راه لحظه ای شادبوده ام یالحظه ای شاد را به یاد می آورده ام .اما نه درهمان لحظه ی وقوع شادی.

پرسش:بزرگ ترین ترس تان چیست؟
پاسخ :زنده شدن پس از مرگ.برای همین است که دوست دارم فوری مرابسوزانند.

پرسش:قدیمی ترین چیزی که به یادمی آورید چیست؟
پاسخ : خوشایندنیست.مادرم درحالت برهنه.
...................ادامه

بازگشت به بالا